برای آدمهای همشکل من دنیا همیشه همینشکلی که هست میماند.یعنی به نظرم بماند.یک تنهایی ذاتی همیشه دور من میچرخد…
لعنتی.آدم حتی تو وبلاگش هم روش نمیشود یک دل سیر درد دل کند.واقعا گند بزنند.
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای آدمهای همشکل من دنیا همیشه همینشکلی که هست میماند.یعنی به نظرم بماند.یک تنهایی ذاتی همیشه دور من میچرخد…
لعنتی.آدم حتی تو وبلاگش هم روش نمیشود یک دل سیر درد دل کند.واقعا گند بزنند.
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , تنهایی
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
همین خودش یک بازی عجیبیست.همین که من همیشه تصمیم میگیرم از این آرشیو عظیم اطلاعات دست اول موسیقی تو این محیط بی انتهای اینترنت،چهار تا بیوگرافی و نقد را حداقل بردارم ترجمه کنم،که یک کاری بکنم…اما هیچوقت وقتش نیست.جالبی این بازی به اینجاست که اگر الان وقتش نیست…الان که هنوز بچهای هستم تو خونهی مامان باباش و به دور از هزاران دغدغهای که اطرافم میبینم…اگر حالا وقتش نیست،پس کی قرار است وقتش برسد.وقتی که…وقتی که چی؟اصلا اصل قضیه همینجاست که آدم این تیپ کارها را باید تو چه تایمی از زندگیش انجام دهد؟ینی اصلا هیچوقت هیچوقت؟
پسر زندگی میتوانست چقدر ساده باشد.من آدم تمبلی نیستم…نیستم…اما زندگی میتوانست از این حرفها خیلی سادهتر باشد.
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , تنبلی, زندگی
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
خشونت بخشی از زندگی من بوده است،و شاید بخشی از زندگی نسلی از نویسندگانی که بر یک زبان مادری زاده میشوند و زبان دیگری به وسیلهی تاریخ بر آنان تحمیل میشود.روی هم این قبیل نویسندگان مبادی آداب بودن را موقع نوشتن قورت میدهند،علاوه بر این،خانوادهی فقیر کارگر بیمهارتی که من در «آغوش» آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم،از فرهنگی بسیار ابتدائی برخوردار بود.کار،خشونت،فقر و جهل،اضلاع مربع هویت اصلی و اولیهی آن را تشکیل میدادند.در چنین محیطی،که بدون شک محیط فضل و آداب و ادب و هنر و شعر و ترانه نبود و تا بخواهی باطلاق عمیق خرافات و نادانی،کینهتوزیهای خانوادگی و اسارت در دست فقر،فالگیر و رمال،و حقد و حسد بود و مرگهای پیدرپی برادر و خواهرها از هر چند وقت رعشه بر اندام خانواده میانداخت،و بزرگترین بازی این محیط سنگپرانی توی چشم بچهکارگر همسایه بود و یا نشستن بر پشت گاری هنگام اسبابکشی ازین خانهی کرایهای و وقفی به خانهی دیگر-و این،یعنی شانزده هفده سال اولیهی زندگی-چگونه امکان داشت که انسان،به صورت نویسندهای مبادی آداب بار بیاید.
قصهنویسی-رضا براهنی-نشر البرز
توسط مهدی ملکزاده
دسته : کاغذپارهها
برچسب ها : , رضا براهنی, قصهنویسی, نشر البرز
دیدگاه بی دیدگاه
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
شهر کوچک،خیلی غم دارد.شما تهرونیها هیچی از شهرستان نمیدانید.حتی حدسی هم ندارید.تصوری هم ندارید.به دور و بر که نگاه میکنم،هم سن و سالهام اغلب خیال بیرون رفتن ندارند.شماها که تو شهری مثل دهات ما زندگی نکردید،در مورد اینجورجاها هیچی نمیدانید.هیچی.ماههاست…ماههاست که دارم فکر میکنم به اینکه باید چهکار کرد.به اینکه اصلا باید رفت از اینجا؟چجوری رفت؟مثل منی که میخواسته باشد رو پای خودش و فقط و فقط رو پای خودش بلند شود از شهرستان پرتی مثل اینجا برود تهران و زندگی راه بیندازد،خیلی اوضاع و احوال سختی را باید تحمل کند.میترسم.نمیدانم.شاید نباید رفت.شاید همینجا بهترین جای زمین باشد.من هیچجا را ندیدم.چار تا شهری که رفتم هم زیاد نمیشناسم.البته مشهد(دهات بزرگ) را به نسبه خوبتر میشناسم.بیشتر گفتن از آنجا بیادبی میشود یک وقتی!
تو گناباد مردم خوبی زندگی نمیکنند.میگویم که یک ذرهای از دغدغههایی که پسری به سن من را میکند «جوون عقدهی تهرون» بفهمید…
مردم این جا بیشتر از همهچیز فضولند.فضولیای که از روی بیکاری میآید.من طبق مشاهدات به این نتیجه رسیدهام که بهترین راه حل برای فضولی مردم گناباد یک ترافیک همیشگی و درست حسابیست…همه چیز میرود سر جاش آنوقت.آنموقع دیگر خانم همسایه نمیآید دم در که فقط از مامی بپرسد،دختری که سوار موتور بوده با پسر کوچکتان(داداشم) کی بوده.و چی به چیست؟این جور مسائل مثل موقعیتهایی ست که تعریف کردنش اصل و عمق منظور را نمیفهماند.یا حداقل از عهدهی من خارج است.نویسنده میخواهد.اینجا مردم کماند.کم که باشند،همه تو را میشناسند و معمولا این رابطه دو طرفهست.حالا یکی مثل من اگر حوصلهی آشناییهای معمول و چاق سلامتیهای روزمره را نداشته باشد،میماند تنها.تنهایی خیلی حالات متفاوتی دارد ها.زودی برا خودتان نتیجه نگیرید.دیگر بگویم از اینجا…اینجا پارک و بوستان درست حسابیای ندارد که بشود آدم برود توش بشیند مثلا مجله بخواند و سیگار بکشد.اینجا کافهای نیست.کافه گالری شیک و پیک که خب…اینجا هوای خوبی ندارد.خاک همیشه هست.دروغ نباشد،خیلی وقتها هست.اینجا بساط موزیک و تئاتر و گالری نقاشی و گرافیک و این حرفها تعطیل تعطیل است.البته در واقع از هر کدام به بنجلترین شکل و سخیفترین فرمش وجود دارد.سینما داریم البته.سینمای خوب و شیک و جدیدی داریم که وضع فیلم نشان دادنش هم خوب است.اما اگر روزهای خلوت بروید که چند نفر بیشتر تو سالن جیغجیغ نکنند و با هم قصهی حسین کرد تعریف نکنند و با موبایل به سبک دهاتیهای سنهی سوم قمری،بلند و با عربده صحبت نکنند…اینجا آدمها زیاد نگاهت میکنند.اگر یک وقتی آمدید،زیاد تعجب نکنید که چقدر اینجا نسبت به قیافههای غیر معولی(خواستم بگویم غیر دهاتی) توجه و حس کنجکاویِ برانگیخته شده وجود دارد.اگر یک وقتی یک دختر خانمومی تو خیابان با تو یک سلام علیکی بکند،به تحقیق سه تا چهار ماشین چیزهایی خواهند گفت و بالغ بر تعداد کثیری اجتماعِ اطراف و اکناف چشمهاشان را به تیزی و هیزی روی تو یا خانوم مذکور خواهند انداخت.حالا ماشینها شاید پنجاه درصد مواقع انجام وظیفه کنند،اما نگاهها همیشه هستند.همیشه.
جالب است.تو این مدت دانشگاه یک چیز خیلی معرکهای فهمیدم.این خانومهایی که بلند میشوند از شهرهای دیگر میآیند اینجا به درس خواندن،همه بلا استثنا،از یک ارتفاع دو سه متری به آدمهای اینجایی نگاه میکنند.خوب کاری میکنند در واقع.همینطور هم هست.
اصلا دوست ندارم بگویم «بیفرهنگ».احساس میکنم همچین درست منظور آدم را نمیرساند.اما ما گنابادیها به واقع آدمهای بیفرهنگی هستیم.فرهنگ همه چیز.بیشترِ نگاهِ ارتفاعدارِ دخترهای غیر بومی به خاطر بیهویتی پسرهای اینجاست.تو دانشگاه ما بچههای گناباد،وقتی یک جایی جمع میشوند،بدون اغراق…بدون اغراق،۹۵ درصد دارند در مورد خانومهایی که در رفت و آمدند صحبت میکنند.حالا در مورد چیِ این خانومها حرف میزنند،همچین چیز پیچیدهای نیست…از آنطرف آن بندگان خدایی که بلند شدهاند آمدهاند بهترین تایمهای عمرشان را دارند اینجا،تو یک همچین حالتی میگذرانند،طبعا همچین بهشان خوش نمیگْذرد.من به کررات خانومهایی میشناسم که ترم تا ترم به جز مسیر دانشگاه تا خوابگاه را نمیبینند.به تحقیق میشْناسم دخترهایی که فرار کردند رفتند.حالا جینگول،پینگولهایی هم پیدا میشوند که وقتی پاشان میرسد به اینجا…وقتی میبینند،به به!اینجا چقدر میزان توجهات بالاست…وقتی آدمهایی که توی جمعیت گم بودند،میبینند که اینجا چقدر همه حاضر به ابراز احساسات هستند،خب یک مقداری دم در میآورند.شاید هر کسی باشد،دم در میآورد.دوست ندارم اینجوری بنویسم،اما پسرهای گنابادی غالبا از خودشان هیچ هویتی ندارند.بچههای اینجا تو این مسائل مثل بزهایی هستند که به اشارهی چوپان از اینطرف به آنطرف میروند و وقتِ وقتش،علف مورد نظر را میخورند و بعد هم هر چی چوپان محترم بگوید میکنند و هر جفتک باراندازی که بخواهد میاندازند.این مباحث تینیجری که اقتضای سن من است عموما خیلی اذیتم میکنند.بماند…همین حالات را تو همه جور مناسباتی بسط بدهید و بیایْد بالا…
اینهایی که در مورد این تینیجربازیها گفتم،چیزیست که تو هم سن و سالهای من دارد اتفاق میافتد و اطراف من دیده میشود.حالا بماند که بازهی سنی این بازیهای جینگول پینگولی باور نکردنیتر از آن چیزیست که هر جایی ممکن است باشد…و آنهم تا این حد خز و خاکبرسر.کاش بشود گناباد را با آدمهاش تو یک گودالی ریخت و روش را از آشغال خیس پر کرد…حاضرم مثل وَنتِد،تیر آخر تو سر خودم هم بخورد که همچین قشنگ منقرض شویم برویم پی کارمان.کم کم دیگر دارد خیلی بدم میآید از این شهر لعنتیمان.خیلی.
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , تهران, تینیجری, فرهنگ, مشهد, ونتد, گناباد
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱
بدون سیاستهای کلان و اساسی ممکن نیست…ممکن نیست سینمای مملکتی بدون وجود گروه عظیمی از عقلای متفکر و متعهد،به چنین قدرت و جذابیتی در راستای اهداف صد درصدی ملیشان برسد.امریکا،درستتر بگویم سینمای امریکا همچین چیزیست.وقتی بیپدرها یک فیلم مثلا در مورد جنگها یا در مورد قهرمانهای ملیشان میسازند،همیشه تویِ ایرانی،تویِ غیر امریکایی در اوج همذات پنداری و احساس داری مساله ملی آنها را دنبال میکنی و قشنگتر بگویم:داری حرص میخوری بابت چیزی که شاید عملا و منطقا ربط چندانی به تو،توی یک کشور جهان سومی در یک گوشهی دنیا پیدا نکند.ولی سینما که اینها را نمیفهمد.اصلا اینها هم از همان جادوی سینماست.این جهتدهیها و دغدغهزاییهای جهانی برای مسائلی که نشنالیتیش مال آنهاست…مال امریکاییها،اگر نگویم فقط کار سینماست،ولی حتما بهترین گزینه خواهد بود.آن هم سینمای امریکا.هالیوود.نه هر فرم دیگری از سینما.نه هر نوع ساختاری غیر از ساختار هالیوودیها.
فارستگامپ.سیوینگ پرایویت رایان،فول متال جکت…خیلی فیلمها…و این آخری که دیدم،آپولو ۱۳.آپولو ۱۳ حسابی قلقلکم داد.نمیدانم تو آن دههها که امریکا این پروژهی آپولو را انجام میداده،تو مملکت ما خبرهایش میپیچیده یا نه.قاعدتا نباید هم پیچیده باشد.به هر حال.آپولو پروگرم،پروژهای ست که امریکاییها تو ناسا،از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۷۲ سرگرم آن بودند.تو این مدت ۱۲ تا سفینهی فضایی سرنشیندار فرستاند هوا.هدفگذاری ملی این پروژه تو این جمله تعریف شده است که:«نشاندن انسان روی ماه و به سلامت برگرداندنش به زمین.»این پروژهها به ترتیب:آپولو ۱،بعد آپولو ۹،۸،۷ تا آپولو ۱۷ اسم گذاری شدهاند.از میان اینها آپولو ۱ و ۱۳ با شکست مواجه شدهاند.آپولو ۸ و ۱۰ فقط رفتهاند یک دوری دور ماه زدهاند و برگشتند ولی باقی آپولوها درست حسابی لندینگ کردند روی ماه مبارک!با اینکه آپلولو ۱۳ روی کاغذ ماموریتش را انجام نداد،اما از آنجایی که سه سرنشینش(جیم لاول،جک سوئیگرت،فرد هیز) به سلامت به زمین برگشتند،معروف شده به شکست موفقیتآمیز(سکسسفول فیلر).اما آن یکی اولی،که تو سال ۱۹۶۷ میخواسته بپرد(بین ۹۶۱ تا ۹۶۷ حالا لابد داشتند مقدمات سفر را فراهم میکردند!) حسابی ناموفقیتآمیز بوده!اینطور که نوشته شده،انگار قرار بوده تو ۲۱ ژانویه آتش کنند رو به فضا،ولی در حین یک تستِ لانچپد(منظور که تست برای راهاندازی ادیسهی محترمه) آتشسوزیای توی کاماندر ماژول(کابین فرماندهی) اتفاق میافتد و در هم، مثل فیلمها باز نمیشود و سه تا فضانورد بندهی خدا جزغاله میشوند،میروند پی کارشان.البته خسارتی که به کاماندر ماژول وارد شده ،همچین اساسی بوده و کلا آپلولو ۱ تعطیل.فیلر!بندگان خدایی که توصیفشان رفت اسمهاشان بوده ویرجیل گاس گریسوم،ادوارد اچ وایت و راجر بی چافی.(به ترتیب از راست به چپ.اولی فرمانده اصلی ه بوده انگار)
داستان آپولو ۱۳ که تکلیفش معلوم است،همان بهتر که بروید فیلم آقای ران هاوارد را ببینید و کیف کنید.این قصهها را تکرار نمیکنم.ولی یک چیز خیلی جدی این وسط هست.تام هنکس!دقت کردید تام هنکس یک جایگاه خاصی دارد تو این فیلمهای ملیدار(منظور فیلمهایی که حول مسائل ملی میچرخند).من خودم که خیلی دوست دارم این موجود را.شاید بیشتر از خیلی دوستداشتنیترها.در هر حال…یک سری عکس از آپولو ۱۳ واقعی هست تو ادامهی مطلب که فیلم را دیده باشید،جالب خواهد بود.ضمنا تو ابوت.کام،سایت خود ناسا و البته ویکیِ عزیز،خیلی مقالات پر و پیمان و مرجعی در مورد این پروژهی آپولوها نوشته شده.یک سری بزنید.
راستی کتابی که فیلم ران هاوارد بر اساس آن نوشته شده کار همین جیمز لاول،فرمانده اصلیهی آپولو ۱۳ بوده.البته به همراه یک آقایی به اسم جفری کلوگر که نویسندهی ارشد تایمز است.کتاب در سال ۱۹۹۴ با نام «ماه گمشده:سفر مخاطرهآمیز آپولو»بیرون آمده و البته بعدا اسمش به همان آپولو ۱۳ تغییر یافته.علیالظاهر خبری هم از ترجمهش نیست.چرا باشد!؟
جیم لاول،جک سوئیگرت،فرد هیز(به ترتیب از راست به چپ)
(ادامهی مطلب و عکسها از بس که من بلدم با این پلاگینهای اسلاید و گالری و این چیزها کار کنم،یک مقداری بعدتر اضافه خواهد شد!)
توسط مهدی ملکزاده
دسته : سینما
برچسب ها : , آپولو پروگرم, آپولو ۱, آپولو ۱۳, ابوت.کام, ادوارد اچ وایت, اِمریکا, جک سوئیگرت, جیم لاول, راجر بی چافی, ران هاوارد, سیوینگ پرایویت رایان, فارست گامپ, فرد هیز, فول متال جکت, ناسا, هالیوود, ویرجیل گاس گریسوم, ویکیپدیا
۵ اردیبهشت ۱۳۹۱
یک بار بیبیم اینجا بود.وقتی میآید،چند روزی هست.یا یک شبی حداقل.صبح داشتم حاضر میشدم که برسم به کلاس ۸،چمباتمه زده(varsarcholok=ما اینجا تو دهاتمان به این حالت میگوییم ورسرچلک!)نشسته بودم سر سفره مانندی که چایی و پنیر و این چیزها توش بود.همینطور یک دفعه دیدم بیبی دارد دستش را تکان تکان میدهد و مادرم نسبتا بلند فریاد میزند که:«هووی.شب بخیر عمو جان!» که یعنی با تو داریم حرف میزنیم.
یک بار توی بوفهی دانشگاه نشسته بودم به چایی خوردن که دیدم همینجور حالتی را یکی از شازده پسرهای همکلاسی که خیلی هم پسر شنگول منگولیست دارد اجرا میکند.گفت:«هف هش بار شده دارم صدات میکنم.»فکر میکرد قیافه گرفتم یا مثلا که فلان.من هم بهش حق دادم.نگذاشتم احساس کند که اینطوری نبوده.
نشسته بودم روی نیمکت توی پارک جلوی دانشگاه که دیدم یک ماشینی بیس متر آنطرفتر،تو خیابان دارد بوق و جیغ(!) میزند و همه ملتی که آن اطراف بودند نگاه من میکنند.گفتند:«اگه میری تو شهر سوار شو.»دانشگاه ما یک کورس تا تو شهر راه دارد.سوار نشدم میخواستم ببینم بانوی مورد نظر کی میخواهد بیاید و این ترجمهی لعنتیش را بگیرد.بانو که گفتم،مشتری بود.آمد و گرفت.
حالا دیگر کار از اینها گذشته…عملا و تحقیقا گذشته.به استناد شهود عینی و حقیق گذشته…یک موقعی سر کلاس دستم را بلند میکنم،یا یک جملهای را -همان سر کلاس- شروع میکنم که وسطش خاموش میشوم.دارم با رفیق محترم، صورت به صورت حرف میزنم و به صدم ثانیهای استندبای شدهام.مثل اینکه گوشهام تو آب باشند.حالا دیگر از اینها گذشته.من بیست سال دارم.
استادی داریم خیلی پُر و -برای من- دوستداشتنی.استاد تخصصیهاست.کارش حسابی درست است.یک موقعی وسط درس دادن،وسط جمله،مکث میکند،بلند میشود میرود سمت پنجره،بیرون را دید میزند و بعد از چهار پنج دقیقه برمیگردد سمت صندلی و به حالت خاص خودش میگوید:«خعله خب.»این دو کلمه را سریع و پشت هم ادا میکند،طوری که تاکید رو «خعله» ست و «خب»ش چندان شنیده نمیشود.روی صندلی که نشست،امکان دارد تو کلاسِ یک ساعت و نیمی،دو یا سه بار دیگر همچین مکثهایی بزند.بچهها اغلب نگاهش میکنند تو آن چهار پنج دقیقه.گرچه که ابدا نمیبیند و حس نمیکند ولی من نگاه نمیکنم.هیچوقت نمیکنم.به عمد نمی کنم.که یک موقه معذب نباشد و حس کند که باید برگردد سر درس.که یک موقع ترتیبات افکارش،مثل یک قفسهی پر از کتاب روی زمین نریزد.که یک موقع نتیجهای که خیلی نزدیک بوده،کیلومترها ازش دور نشود…این دفعهی آخری،همکلاسیِ محترمِ بقلدستی،بعد از اینکه استاد برگشته بود به درس دادن،یواشکی در گوشم گفت:«خیلی فکر و خیال داره.از درگیریشه.»گفتم:«همممم.حتما.»
استاد بیشتر از چهل و چند سال دارد…
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , استاد, دانشگاه, دغدغه, گناباد
۲۶ فروردین ۱۳۹۱
فیلم دیدن یک خرده برام سخت شده.نه که سخت شده.هی فکر میکنم باید کارهای ناتمام دیگری را انجام بدهم و وسط فیلم بلند میشوم.همچین کاری قبلاها امکان نداشت.«یعنی چی که فیلم را نصفه نصفه تماشا کنی.کارگردان رو تداوم بصریِ تویِ لعنتی حساب کرده.»این چیزی بود که تا همین چند وقت پیشها حسابی جلوی همچین خبطی را میگرفت.اما به هر حال.مطمئنم درست میشود.با طبیعت من در تضاد است همچین کاری.
آن دفعه وقتی گربهی چکمهپوش را دیده بودم هم میخواستم یک چیزی بنویسم تو همین مایهها.چیزی که توش یک خرده غر بزنم از اینکه چرا نباید بچههای ایران اینجور فیلمها تو سینماهاشان داشته باشند.خیلی هم حساب کتاب داشتم براش که اینها را که برای یک نسلی می گذارند چی میشود و حالا ما که نداشتیم چی شده و جاش چی داشتیم.اصلا می خواهیم داشته باشیم…از این حرفها.
در عین حال ماجرای این آنفیثفول هم همچین چیزیست.این بیپدرها اینجوری در باب تقدس خانواده صحبت میکنند.اینطوری از خانوادههاشان حفاظت میکنند.به این فرم،مردم را تشویق میکنند که قول و قرارهای زندگیشان را برای هر «جزئی» زیر پا نگذارند.حالا قصدم اینبار این نیست که مقایسه کنم و بگویم-بخوانید بنالم- که چرا ما اینطوری نمی کنیم و چرا ما تو جامعهای که ادعای دین و مذهب مردمش بر ارزشگذاری شدید بنیان خانوادهست،همچین نمونههای تشویق کننده و تاثیرگذاری در این رابطه نداریم.حالا کاری ندارم که واقعا وضع اجتماع ما در این مورد چطور است.یعنی وضع خودمان را،حداقل همین دهات خودمان را میبینم،اما فرنگ را نمیدانم که مقایسهای داشته باشم.بگذرم بهتر خواهد بود.
از این تیپ فیلمهای خیانتکاری زیاد درست کردند این هالیوودیها.بعضیشان فیلم نوآرهایی هستند که همش تو سیاهی میچرخند و آخرش هم بنیان خانواده که هیچ،بنیان همه چیز را از جا میکنند و سه ضلع این مثلثها را دیوانهوار بدبخت میکنند و یک تیتراژ میروند که یعنی به همین تاریکی.به همین زشتی و کثیفی و درهم برهمی.یک مدل دیگرش هم همین همتیپهای آنفیثفول هستند.یعنی در عین اینکه یک عمق وحشتناکی از اینطور خیانتها نشانمان میدهند ولی آخرش را یک کمی مهربانتر تمام میکنند.یک کمی جای بازگشت میگذارند.ادامهی زندگی را نویدمان میدهند.یک مقداری شاید میبخشند.اما…اما خرفهممان میکنند که ممکن بود چه گندی بخورد وسط همهچیز.حالا علاوه بر این مدلهای کلیشه مانند،روایتهای شخصیتر و به اصطلاح کاستیومتری هم هستند.روایتهایی که بفهمی نفهمی هیچکدام از این دوتا نیستند و هر دوش هم هستند.اصلا بعضی ها با لذت و شادی هم پایان فیلمهاشان را تمام کردهاند.از زشتیها نگفتند.درواقع زیباییها را هم فقط روایت کردند،نقل کردند.تمجیدش نکردند.ترقیبمان نکردند.یا بعضی هم کردند.بیشتر تو اروپا،ایتالیا،یا لهستان از این فیلمهای ترغیب کننده سراغ دارم.هالیوود یک عامهپسندی خاصی را دنبال میکند که توش جایی برای سوء برداشتها نمیگذارد.اغلب نمیگذارد که به اشتباه یک عدهای آن چه را که هدفِ سیاستِ فیلم نبوده برای خودشان برداشت کنند و به اشتباه بگروند!
خلاصه اینکه فیلم،فیلم قلدریست.همه چیزش حساب کتاب دارد.بازیهاش.کاراکترهاش.نوع لوکیشنهاش.انتخاب چهرهی بازیگرهاش.خیلی چیزها.ضمن اینکه کلود شابرول هم نویسندهی فیلم است.خودش البته یک دِ آنفیثفول وایف دارد،مال ۱۹۶۹.ندیدم اما خلاصه داستانش چیزی شبیه همین است با هویتی متفاوت،که به ظاهر ارزش دیدن خواهد داشت.
جدا نوشت:یک سایت جالب هم دیدم که بد نیست سری بزنید.اسمش هست کریتیکر. خودم هم زیاد توش نچرخیدم هنوز.اما ماهیت سایت این است که شما میروی توش فیلمهایی که دیدی را امتیاز میدهی و آنجا بر اساس این اطلاعاتی که تو بهش دادهای،بهت فیلم پیشنهاد میکند.شاید بشود گفت آیامدیبی هم همچین کاری انجام میدهد.یا خیلی سایتهای این شکلی هستند.من جوابی ندارم!جز اینکه اینجا به ظاهر از یک سری روشهایِ محاسباتیِ خاصی بهره میبرد که نتایج حاصل را دقیقتر و نزدیکتر به سلیقهی واقعی ما خواهد کرد.این چیزها را تو این وبلاگ نوشته بود.در واقع من خودم هم درست ویژگیهای این سیستم محاسباتی و «روشهای ریاضی و آماری(دقیقتر:یادگیری ماشین)» را نمیدانم.اما درکل به نظرم آمد که سایت دقیقی باید باشد.امتیازها هم از صد تاست،که خب من خیلی بیشتر دوست دارم تا اینکه از ۱۰ یا ۴ باشد.ضمنا،همین که مشخصا بری اینکار(پیشنهاد دادن) راهاندازی شده،خودش یک پرستیژی میدهد.ظاهرش هم حرفهایِ این کار است!حداقل من اینطور دیدم.راستی، میشود آراساسی هم برای سایت گرفت،که بگذاری یک گوشهای و توش آخرین فیلمهایی که دیدهای لیست کنی.پروفایل من هم اینجاست.
توسط مهدی ملکزاده
دسته : سینما
برچسب ها : , آنفیثفول, دِ آنفیثفول وایف, پوس این بوتس, کریتیکر, کلود شابرول
۲۷ اسفند ۱۳۹۰
اصلا از آدمهایی که تو کارشان ول و تلاند هیچوقت خوشم نمیآمده.کسانی که اصلا برای خودشان قاعده و قانون ندارند.اصلا هیچ خطی را دنبال نمیکنند.همه چیزشان همینجوری پیشآمده که شده.اکبر عبدی هم از همین آدمهاست. رضا عطاران هم هست که کمتر ازش تنفر دارم،اما او هم کارهاش سر و شکل جالبی ندارد.خیلیها هستند.حالا بماند.ابراز احساسات به عبدی فعلا واجبتر است.
شب اختتامیهی فجر،من برای خودم داشتم اخبار لحظه به لحظه را نگاه میکردم و همانطور تو سایتها میچرخیدم.حرفهای عبدی را که نوشتند،واقعا احساس بدی بهم دست داد.احساسی که از توهین به این همه جماعت -و باز بدتر از آن- از کف زدن و هورا کشیدن همان جمعیت میآمد.احساسی که مستقیما ربط پیدا میکرد به بچهی نازیآباد!قلعهنوعی هم بچهی نازیآباد است.نمیدانم چجور جاییست،حتما آدم هم پیدا میشود،اما من که هر چی نازیآبادی تو ذهنم دارم،لات و لوتهای بیادب و بینزاکتی(به معنی واقعِ کلمه) بودند که نه آداب و شعور حرف زدن میدانستند و نه احترام سرشان میشده.
عبدی آمده بود تو اختتامیه، پای تربون.هر چرندی که از شکم گندهش بالا آمد گفت و همهی فستیوال و آدمهاش را زیر سوال برد و رفت.انگار که گادفادر سینمای ایران است و تا حالا چه غلطی میکردند تو این جشنواره که به او جایزه ندادند.علاوه بر اینکه حرمت جشنواره و آدمهاش را،حرمت همهی آنهایی که جایزه گرفتند را نگه نداشت،حتی احترام و عزتی برای مردمی که نشسته بودند هم قائل نشد،و ملت هم با نیش باز و قهقهی مستانه براش سوتْ بلبلی زدند.آفرین واقعا!چقدر که شما واقعا متوجهید دقیقا چی شد و چی گفت!
دیشب معرکه بود.دیشب که آقای عبدی را آورده بودند تو هفت.انگار از قبل التیماتوم داده بود که میخواهد حرفهای جنجالی بزند.بماند که خود همین کار به اندازهی کافی مضحک و جلف هست.حالا آمده تو تلویزیون مملکت-مثل آقای معلم که با آن لبخند گستاخانهش هی نگاه دوربین میکرد و هر دقیقه به یکی تیکه میانداخت- و همه حساب کتابهای شخصیش را با ملت تصفیه میکند.خجالت بکش آقا.خجالت بکش گنده بکِ لات.با آن ریش و برادر شهید.اگر دیشب این حرفها را مینوشتم،الان جای اینها فقط فحش بود که میدیدید ولی باز خوب شد که خوابم میآمد.مردک ناحسابی آمده تو برنامهای که دقیقهای خدا تومن از پول مملکت دارد پاش ریخته میشود،حرفهای صد تا یه غازی میزند که نه به من بیننده مربوط میشود و نه حتی به هیچکس دیگری.فقط و فقط برای حساب کتابهای خودشان.اصلا مگر تلویزیون جای این ادا اطوارهاست آقا؟ رو کرده به دوربین و جلو چشم خواهر و مادر ملت هرچی فحش بود داد.اگر مثلا چه میدانم،نیما حسنینسب هم این حرفها را میزد،اصلا برنامه را رو آنتن نگه میداشتید؟مسخرهست واقعا.واقعا مسخرهست.و باز جالبترش اینجاست که یک عده از ما مینشینیم پای حرفهاش و لذت میبریم از این همه شفافیت…از این همه جرات.والا به خدا!کامنتها را تو این سایتهای خبری بخوانید!
من نمیدانم باید چطور عمق این نارضایتی را ابراز کنم.چطور بگویم که جای اینطور حرف زدنها تو تلویزیون و اصلا تو برنامهی جیرانی نیست.البته جیرانی هم خودش میفهمید که عبدی چه چرندیاتی دارد بلغور میکند ولی از ترس مردم،همان مردمی که تو فجر سوتْ بلبلی میزدند،هیچی بهش نمیگفت.این هیچی نگفتهای جیرانی دارد زیاد میشود همینجور.
دیدید چه خندهدار در مورد بازیگری و بازیش تو فیلمها حرف میزد؟در مورد اینکه پیر شده دیدید چی گفت؟هنوز تو مخیلهش اینطور حلاجی میکند که بازیگری مال جوانیست و حالا که پیر شده باید همین نقش پیرزن واینها را بازی کند!دیدید چه بد لفظ پیرزن را میآورد؟وقتی شاملو یا غلامحسین بنان،منم منم میکنند،آدم به خودش میگوید:«پسر جان.سرتو بنداز پایین و گوش کن!این شاملوئه.این بنانه.»غرور و ادعا همیشه زننده و زشت است،اما وقتی بزرگی،با تکبر حرف میزند،من به شخصه به خودم جرات حرف زدن نمیدهم.بزرگان باید مغرور باشند.چون بزرگند.بزرگتر از خیلیها.اما آدمی مثل عبدی که سر و تهش یک استعداد ذاتی بوده با یک مقدار چاشنی مسخرگی،چی دارد برای گفتن که وقتی بهش در مورد عوض کردن دیالوگها ایراد میگیرند،برمیگردد به جیرانی میپُخد که:«یعنی دهنمکی و نویسندهش از من بهتر دیالوگ میگن؟!»البته خودش هم میفهمید که تو همین چرندیاتی که بازی میکند،میتواند این ادا اطوارها را بریزد و الا دیالوگِ مهرجویی و تقوایی جای لودگیهای آقا نیست که سناریوْ نخوانده برود سر صحنه و باز منت هم بگذارد که خیلیجاها به نفعشان شده.خدایا…چه موجود سخت و غریبی بود این آدم…چه موجود…
تودهی مردم…آن چیزی که به جرات نامش عامهی ملت است،این موجودات را بزرگ میکنند…این موجودات را داخل آدم میآورند.اصلا از همین تودهی مردم است که نانشان درمیآید.آبشان درمیآید.
نمیدانم دیگر باید چه گفت.خوتان بخوانید(در جشنواره/در هفت) و ببینید(در جشنواره/در هفت) حرفهایی را که آقای عبدی افاضات فرمودند.
توسط مهدی ملکزاده
دسته : سینما
برچسب ها : , احمد شاملو, اکبر عبدی, جشنواره فجر, علی معلم, غلامحسین بنان, فریدون جیرانی, هفت
۲۳ اسفند ۱۳۹۰
دانشگاه بودم.پنجشنبههای این ترم حسابی شلوغ شده.شلوغ و سخت.پر از درسهای حلکردنیِ سختِ لعنتی.ساعت حدود هشت و نیم،نه بود که پای کامپیوتر بودم.رفتم تو فیسبوک.همان استتوس اول،محمد محمدعلی نوشته بود:
افلاطون میگه : هروقت نتونستی کسی رو فراموش کنی، یعنی هنوز در خاطر او هستی. آیا من در خاطر سیمین دانشور هستم که دیگر نیست؟
چند روز قبلترش خوانده بودم:تنها ترجمهی مشترک سیمین دانشور و جلال آلاحمد بعد از چهل سال چاپ شد.
یعنی چه؟حتما…حتما چی…؟نه،انگار جدی جدی تو همین چند ساعت یک خبری شده.تو همین چند ساعت کلاسِ سختِ لعنتی.چه خبر بدی.منِ بچه سالِ بیست ساله وقتی اینطور بغضم گرفت،حتما بزرگترها…آنهایی که دیده بودندش،آنها که همان سالها کتابها را خواندند،آنهایی که دنیا خاطره دارند…آنها چه حالی بودند.
از بزرگترها و با سوادترها تو این چند روز برای خانم خیلی نوشتند.بهترینها را هم نوشتند.حرفی نمیماند که مثل منی بزند.فقط گاهی آدم دلش میخواهد یک جایی،یک جوری…نشان بدهد که او هم ناراحت است.که چقدر زیاد ناراحت است…و چقدر باور نکردنیست اینطور رفتنها…
از کتاب چهل داستان کوتاه ایرانی،قصهی «شهری چون بهشتِ»خانمْ را چپاندهام تو پیدیاف…بخوانید اگر خواستید.
توسط مهدی ملکزاده
دسته : قصه
برچسب ها : , جلال آلاحمد, حسن ذوالفقاری, دانشگاه, سیمین دانشور, شهری چون بهشت, فیسبوک, محمد محمدعلی, چهل داستان کوتاه ایرانی
۲۰ اسفند ۱۳۹۰
دیروز که جمعه بود،شهر ما شهر همیشگی نبود.اصلا آدمهاش هم آدمهای این شهر نبودند بعضا.یک شلوغی عجیب.یک عالمه آدم.یک دنیا تنهای به هم چسبیده.
از چهار پنچ روز پیشتر یک پراید آویزان کرده بودند تو خیابان…البته انگار دو تا پراید جایزه دادند…پراید بوده و یک عالمه جایزههای دیگر.
کلا شهر ما یک جوریست که صبحها مال غیر گنابادیهاست…همیشه همینطور بوده…از دهاتها و روستاهای اطراف میآیند خرید.نکتهش اینجاست که همیشه هم هستند.نمیدانم چقدر جمعیت دارند این روستاها که خریدشان تمامی ندارد.اما میدانم که همیشه صبحها گنابادِ ما پر میشود از روستاییان محترم!بماند که حالا خود گناباد،دهاتی بیشتر نیست!این چند روز،صبحها که میرفتم دنشگاه میدیدم که صفهای بلیتِ این پیادهروی دسته جمعی،از هر طرف(زنانه مردانه بود!) دویست متری میشد.تازه این یکی از محلهای فروش بود خب.و جالبیش اینجاست که علاوه بر دهاتیهای محترم که برای بردن جایزهها از اطراف و اکناف آمده بودند،از شهرهای دیگر هم حسابی آدم آمده بود…چه میدانم از قاین…از خیلیجاها!
مخالفتی با جمع شدن جمعیت یا آمدن غیر بومیها یا مثلا شلوغ شدن شهر نیست که…نکتهی ماجرا اینجاست که برای چی این همه جمعیت جمع شدند؟برای پیاده روی؟برای پخش تلویزیونی؟برای چی…؟این همه آدم فقط برای جایزه بود که سرجمع شده بودند یکجا و همه هم قلبا آرزو و انتظار داشتند که برندهی همان دو تا ماشین باشند.و به همین امید هم آمده بودند.
سوالی این وسط هست.واقعا وضع مردم اینقدر بحرانیست که بردن یکی دو تا سکه زندگیشان را زیر و رو میکند؟یعنی واقعا تا این حد؟باور من چیز دیگریست…
از همین جمع دهاتیهای محترم که صبحها میریزند اینجا،هزار بار دیدم بچهای را رو دوش مامان باباش که آب دماغش تا سطح پیاده رو پایین آمده و تو کثیفیِ صورتش فقط سفیدیِ چشمهاش معلومند.واقعا از وضع بد اقتصادیست که صورت این بچه شسته نمیشود؟نه! ابدا اینطور نیست.هزار بار با خودم گفتم:«خب،تو این پارک که آب هست!قحطی شده ما خبر نداریم؟آب که هست.مایع دستشویی هم که خیلیجاها دارد…با همانها هم میشود کنار آمد…»اینکه چرا این خانواده،این پدر،این مادر، صورت بچهشان را گند و کثافت برمیدارد و نمیروند یک آبی بهش بزنند نه ریشه در بیپولی دارد و نه از وضع مملکت میآید و نه از بحران اقتصادی اروپا.خیلی سادهست…عقلشان نمیرسد.متوجه نیستند که صورت این بچه باید شسته شود.لباس این بچه باید شسته شود.متوجه نیستند که…
نکتهش اینجاست که همین مردم بودند که تو پیادهروی دیروز غلغله کرده بودند.فکر میکنید اگر ماشینِ مذکور،دست یکی از همین محترمها(!) بیفتد،چطور میشود؟واقعا چه استفادهای میبرد.یعنی قبل از اینکه خودش را به کشتن بدهد،استفادهای هم ازش خواهد برد؟اگر بفروشد و پول کند چطور…؟من پدر و مادرم تو بهزیستی کار میکنند و چند سال هم خانهمان تو همان ادارهای بود که هر دوتاشان کار میکردند.بهش میگویند فیزیوتراپی.سر و کارش با معلولهای جسمیست بیشتر و البته خانوادههای نیازمند و این حرفها.کم ندیدم خانوادهها و آدمهایی که نای راه رفتن نداشتند.کم ندیدم کسانی را که با ده تا بچه میریختند تو اداره و به خاطر یک جفت عصا یا یک تختخواب نمیدانم چی،هزار بار میرفتند و میآمدند.منظور اینکه آدم بیپول دیدم و خوب میفهمم بیپولی چهشکلیست…یا حداقل اینطور فکر میکنم.اما با همهی وجودم لمس میکنم که هر کدام از این جماعت تو اینجور جایی ماشینی چیزی برنده شوند،نه تنها بلد نیستند ازش استفاده کنند،بلکه پول هم بشود استفادهش را نمیدانند.
حالا هم من کاری به بحث سیاسیش و به استفادهی دولت و تلویزیون از این همه جمعیت ندارم که.داشتم سعی میکردم بگویم به خاطر ورزش صبحگاهی نبود که این همه آدم جمع شده بودند،از زور بیپولی نیست که اینطور بازیچه میشویم و مسخره…از زور…نمیدانم…واقعا نمیدانم ملت دارند چهکار میکنند؟نمیفهمم…
***
اضافهنوشتها:
۱-ایرنا:رییس فدراسیون ورزشهای همگانی کشورگفت:مردم گناباد رکورد تشکیل بزرگترین همایش پیاده روی خراسان رضوی را به نام خود ثبت کردند.
۲-لینک خبر با یکی سری عکسهای بیشتر
۳-راستی این عکسها مال گناباد۲۰ هستند ها…فهمیدید مال گناباد۲۰.گناباد ۲۰.گناباد۲۰.(رجوع شود به اندازهی فونت منبع عکسها!)
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , دهاتی, همایش پیادهروی, گناباد
۲ اسفند ۱۳۹۰
یک ترانهای هست که تو این حوالی انتخابات هی تلویزیون دارد پخشش میکند.به نظرم امیر تاجیک است که میخواند:«ایران…خاک دلیران.ایران…غرش شیران.ایران…همیشه جاویدان.»خوب هم میخواند انصافا.تو زمینهی میهنپرستی و میهندوستی چندتایی آهنگ خوب بیشتر سراغ ندارم.یکیش همین است.آدم را به وجد میآورد.اگر وقت گوش دادن این آهنگ،عرق ملیتان گل نکرد بدانید یا از امیر تاجیک متنفرید یا موسیقی اثری تو شما نمیگذارد و یا یک ذرهای احساس میهندوستی تو وجود مبارک نیست.من که وقتی به یک جاهایی از این آهنگ میرسد واقعا تا مرز اشک ریختن میروم.یک وقتی هم اینطوری «پوست مرغی» میشوم!موهای دستهام سیخ سیخ میشوند.نمیدانم اینها دقیقا از کجاست.عاشق امیر تاجیک که نیستم!
عرق ملی را همهمان باید داشته باشیم.باید تقویتش کنیم.باید بدانیم که همچین احساسی هم هست.احساس خوبیست هم هست واقعا.من که کیف میکنم.دوست داشتنِ خاک کشور هم به هیچ مرگی ربطی ندارد!آدم باید و باید و باید کشورش را دوست داشته باشد.نداشته باشد ریشه و شناسنامه ندارد.باید آن تیکه کاغذ را هم خودش آتیش بزند،بیندازد تو جوبِ لجنِ گلیِ کثیفِ کثافتِ بدبو!
به هر جهت،آهنگ خوبیست و امیدوارم اگر کسی میخواهد برای ایران بخواند،همینطور کارهایی بیرون بدهد.امیدوارم…
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , امیر تاجیک, ایران, ترانه, تلویزیون, وطن پرستی
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
آمدهاند باغچهی تو حیاطمان را هرس میکنند.هرس میکنند؟نرفتم اصلا.آیفون صدا کرد،صاحبخانه گفت که آمدهاند درختها را اصلاح کنند.در را باز کردم.آمدند تو و الان که یکی دو ساعتی گذشته نمیدانم رفتند یا نه.جالبیش به اینجاست که من از این باغچهی لعنتی متنفرم و اگر دست من میبود میدادم همش را صاف کنند از این گراویهها بریزند و بعد دور تا دور را بوتهی یاس و گل و اینچیزها بکارند و بعد یک تاب هم بگذارند آن آخر.یک حوض کوچک هم میساختم.ولی وسط نمیساختم.یک جوری می ساختم که یک طرف حیاط باشد.بعد مثلا میشد چند تا از این تنههای درخت که صاف کردهاند برای صندلی گذاشت و یک میز چوبی دستساز هم گذاشت وسطشان و ساز زد و چایی خورد.تابستان هم هندوانه.
نه نرفتند!صداشان میآید.از تابستان گذشته آمدیم تو این خانه.خیلی خانهی بدیست.همه هم موافقیم!این که آمدیم اینجا دقیقا نفهمیدم برای چی بود.ولی این طوری که من فهمیدم هفتاد هشتاد تومنی از خانهی قبلی ارزانتر است و البته صد برابر هم بدتر.بعضی روزها میشود که تا سه چهار تومن پول تاکسیم میشود.اشتباه نکنید.کرایه خودتان را تو شهر بزرگ در نظر نگیرید.اینجا کرایه دربستی هزار تومن است تا سه کیلومتر؟سه چهار هزار تومن از اینجا میآید که مثلا صبح و بعد از ظهر کلاس دارم و کلاسهای ظهرم هم از ساعت دو شروع میشود.بعد من صبح که بروم و برگردم میشود هزار تومن،عصری هم ساعت دو تاکسی نیست که باید آژانس گرفت.از آن طرف هم اگر حساب کنیم که بعد از ساعت هشت شده،که همیشه میشود،باید آژانس بگیرم.جمعش میشود هزار و هزار و هزار که یعنی سه تومن.سه تومن خیلیست ها!احساس میکنم وقتی داشتم به بابام می گفتم که اگر برویم تو سعدی کرایههامان خیلی میشود،داشتم چغندر واکس میزدم.فکر کنم اینطوری با خودش حساب کرده بود که اینجا باید من پول کرایه خانه را آنهم یکجا بدهم ولی کرایه ماشین را باید خودشان از پول تو جیبشان نرمه نرمه بدهند.من هم نامردی نکردم پولی که داده بود بروم گواهینامه را خرج کردخ و گفتم:«کرایهها گرون شده به خدا!»
خداییش بابای من خیلی مغز اقتصادی و قناعتکارانهای دارد.اگر من هم این شکلی بودم الان برا خودم یک ده پانزده ملیونی پس انداز داشتم.من مثل مادرمم.مادرم یک موقعهایی میآید خانه با یک عالمه مثلا سبزی،یا سیبزمینی.بعد که میپرسیم چرا این همه سیبزمینی؟میگوید:«وانتی بنده خدا تو این سرما با بچههاش وایساده بودن.دلم سوخت!»خداییش خنده دار نیست ها!مثلا ما یک مدت فقط انار میخوردیم.آخرش هم نصفه گونی انار پوسید.چرا که بنده خدا تو جمعه بازار خیلی جیغ میکشیده!به خدا عین جملهی خودش ست.گفت:«خیلی داشت جیغ میکشید گفتم یه کم ازش انار بخرم!»چقدر هم که یک کمی بود این انارها.حالا انار خوب ست،میوه ست.میخوریم!کرفس و سبزی و سیبزمینی را چه کار کنیم…
…
الهی بمیرم برای مامانم اصلا!خوب کاری میکند.سیبزمینی خامخام میخورم که تمام شود…
توسط مهدی ملکزاده
دسته : روزانه
برچسب ها : , بابام, باغچهی لعنتی, خانهی سعدی, مامانم, کرایه تاکسی
۲۸ بهمن ۱۳۹۰
کسی چه میداند شاید روزی همه چیز عوض شد…شاید فراموش کرد…شاید هم نکرد…ولی هر چی باشد از حالا بهتر خواهد بود…اصلا نه!شاید هم بهتر نباشد.آدم باید خودش بهتر و بدتر را تعیین کند.چطورش را نمی دانم ولی هر کسی برای خودش باید راه «بهتر کردنی» پیدا کند.من که پیدا نکردم.پیدا کرده بودم…گم کردم.
بهاش میگفتم:«پس این همه خاطره چی میشود.پس با کی بروم تو بیابان عکس بگیرم.»میگفت:«اصلا تو میفهمیدی من هستم یا نه؟!»میگفتم:«کی این همه لیلی با لالایت میگذارد مثل من.مسخره نشو.جایی نیست بیرون از این خانه.»میگفت:«همیشه آدمهای جدیدی هستند…»و یک جورِ بی حس و حالی ادامه میداد که:«اصلا خبرتْ چه گلی زدی به سر من که هی حالا میگی.»از این بدتر هم میشد؟مثل این بود که یکی بیاید نشیمنگاهش را رو صورتت بگیرد و پخشْ اسهال کند روت.ادعای چیزی نداشتم.ولی به اندازهی خودم خوب بودم.همه چیزی که فکر میکردم خودم دوست دارم را برایش انجام میدادم.هر کدام را هزار بار.و تو هر بار با کیلو کیلو احساسات بچگانهی ذوق زده.اینطور جاها میبود که فکر میکردم چقدر لوسم و اگر یکی من را تو این حالات ببیند چی؟!
آن دفعه داشتم براش از هنر آبستره تو عکاسی حرف میزدم.یعنی دوتاییمان داشتیم حرف میزدیم…نمیدانم کجای حرفهام اینطور چیزی تلقین میکرد ولی کار به جایی کشید که داشت با حالت دعوا و طلبکارانهی زشتِ بدی-از آنها که آدم فکر میکند هزار پشت غریبهاید با طرف-به من میفهماند که نمیتوانم چیزی را که توش سررشته ندارم باهاش موافق یا مخالف باشم.نکتهی لعنتی اینجاست که اصلا من با عکاسی آبستره موافق و مخالف نیستم که!اصلا مگر موافت و مخالفت دارد این چیزها.شاید از همین جا شروع شده بود اختلافاتی که پیش از این نمیبودند.یا شاید هم پیشتر از این خودشان را نشان نمیدادند…من که نمیخواستم سلیقش بشود مثل من.همینجوری نزدیک بودیم،اما من به اختلاف نظرش هم احترام می گذاشتم.بهخدا میگذاشتم…برای من اصلا قابل تحمل نبود که اینطوری بزند تو پرم.منطق از همه جای من میبارید،بعد برداشته به من میگوید:«تو از آبستره همونقد میدونی که بیبیِ من از خلبانی.»وقتی یکی به من بفهماند که دارم چرند میگویم،عیبی ندارد ولی وقتی خودش با چرندیات میخواهد حرفش را بزند حسابی ارتعاشات خیش خیشی تو مغزم تولید میشود.
این حرفها که چیز جدیدی نبودند.این بحثها که مال امروز و دیروز نبود.پس چی شده که حالا لحنش این شکلی تو ذوق بزن و عصبی شده؟تا همین آخر هم نفهمیدم ایراد کار کجاست.شاید بیش از آن حدی که باید،به هم نزدیک بودیم و از فرط صمیمیت بود که باهام اینجوری حرف میزد.من هیچوقت به این بدی باهاش حرف نزده بودم.بغضم میگیرد از آن حالت غریبهای که تو چشمانش بود.از آبستره شروع شد این نگاهها و تا لحظهی آخر هم عوض نشد.هر چی میگذشت کمتر حرف میزدیم.از یک طرف از این اوضاعِ نکبتِ سکوتی که بینمان افتاده بود میترسیدم.از یک طرف نمیخواستم دوباره اینطوری نگاهم کند.
اوایل وقتی تو آن پارک سر خیابانشان میرفتیم هات چاکلت میخوردیم،حداقل تایم حرف زدنمان سه چهار ساعت میشد.همه جور حرفی میزدیم.اینقدر هم عقیده و همسلیقه میبودیم که یکبار به اش گفتم:«تو چرا هر خزعبلی که من میگم باهاش موافقی؟»همچین با یک حالت شیطنتی زد زیر خنده که دلم غنج رفت.خندهاش یک جور غنجبرندگی داشت،گریهاش یکجور.یک موقعهایی که دلش میگرفت،دو نفری بلند بلند گریه میکردیم.دلم من هم میگرفت آخر.آن موقعها بود که فهمیدم گریه عجب چیز عجیبیست.عجیب و مفید.
چی شد پس؟چی شد که همهی اینها گذشت؟آدم باید خودش راه «بهتر کردنی» پیدا کند که نگذارد این ها بگذرند.ولش کنی خودش میگذرد.هنر تو نگه داشتنشان ست.
یک سری احمق هستند که معتقدند عشق یک چیز کاملا فیزیولوژیک و یک سری کنش و واکنش شیمیاییست.ارواح عمهتان اگر شیمیاییست، پس کو قرص و دواش؟اگر اینطوریهاست پس یک قرصی مرگی بدهید ملت بخورند عاشق هم شوند…نه عمو جان!این حرفها نیست…
شاید چهار نفر تو دنیا نباشند که همهی این کلمه را آنطوری که هست بفهمند.ولی ما عاشق هم بودیم،حسابی هم بودیم…تنها بدیش اینجا بود که گذشت…
توسط مهدی ملکزاده
دسته : قصه
برچسب ها : , قصههای من, ول نکن،میرود